ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
284
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
سرانجام تمامى بازيكنان اين نمايش جالب وارد ميدان شده و در قسمتى توقف كردند و در يك چشم برهمزدن همهى ساز و برگ پر زرق و برق را از پشت شتر برداشتند و شاهزاده نيزهى تيز خود را در وريد زير گلوى حيوان بدبخت كه به زانو افتاده بود فروبرد . آنگاه دوازده مرد كه در رأس آنها سردستهى صنف قصابان قرار داشت ، از هر طرف به سوى شتر نيمهجان حمله آوردند و با تبر او را تكه تكه كردند . تماشاى چنين نمايش دلخراش و چندشآورى حال آدمى را برهم مىزد . شاهزاده كه در دل از ديدن چنين منظرهيى حتما ناراحت بود ، براى حفظ ظاهر نگاهى به سمت جايگاه ويژه در نگارستان انداخت و بعد با عجلهى فراوان تكهيى از اين گوشت مقدس را در نوك نيزه به شاه تقديم كرد . فراشان قادر نبودند كه جمعيت را از سر راه دستههاى نظامى دور كنند تا اينكه سربازان مجبور شدند با قنداق تفنگ به جان آنها بيفتند . وقتى شاهزاده ميدان را ترك مىكرد مردم از هر طرف خود را روى نعش شتر انداخته و براى تكهيى گوشت از سر و كول هم بالا رفتند . آنان از ابتدا تا انتهاى ميدان به يكديگر فشار مىآوردند ، داد و فرياد مىكردند و در آخر مراسم كار به فحش و كتككارى و هنگامهى عجيبى انجاميد . بعد از تماشاى مراسم قربانى به وزارت جنگ رفتيم ؛ تالار بزرگ اتاق نظام مملو از صاحبمنصبان نظامى بود . پيشخدمتها مرتب توى سينىهاى بزرگ چاى و شيرينى مىآوردند . ژنرالى كه لباس اتريشى پوشيده بود ، ولى دماغ خميدهاش و عمامهيى كه بر سر داشت نشاندهندهى مليت افغانى او بود به آقاى دونورمان نزديك شد و به فرانسه از او درخواست كرد كه ما را به يكديگر معرفى كند . اين شخص ، نجيبزادهى اروپاديدهيى به نام اسكندربيگ بود كه مدتها در انگلستان اقامت داشته است . او از پاريس كه آن شهر را خيلى دوست داشت و از لندن كه از آن به شدت متنفر بود ، از بروكسل يا به زعم او پاريس كوچك ، از اوستند « 1 » و اسپا « 2 » كه خاطرات خوشى از اين دو شهر داشت ، براى ما صحبت كرد . ما هم به نوبهى خود سؤالاتى دربارهى افغانستان و آيندهى آن سرزمين از او كرديم . ژنرال اسكندر بيگ مىگفت : افغانىها درست به رغم ميل باطنىشان با انگليسىها وارد نبرد و درگيرى
--> ( 1 ) . Ostende : از شهرهاى بلژيك در كنار درياى شمال . م . ( 2 ) . Spa : از شهرهاى بلژيك كه آب معدنى معروفى دارد . م .